لسان الملك سپهر
280
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
و شهور حرام پيش آمد ، قيس عزم خانهء عمرو كرد تا به جاى آن نيكى نصيبهاى برد و الحارث نيز با او همراه شد و هر دو تن به خانهء عمرو فرود آمدند عمرو با دختر برادر خود آمنه بنت زيد گفت : تا خيمه از بهر قيس و الحارث به پاى كرد ، آنگاه به نزد ايشان آمد و با الحارث گفت : قيس مرا از قتل رهائى بخشيد ترا چه حق است بر من كه برادر مرا كشتى و مرا نيز خواستى بكشى ، اكنون به خانهء من از بهر چه آمدهاى ؟ الحارث در جواب گفت كه : مرا بر تو آن حق است كه قيس چون ترا رها ساخت از دنبال تو بتاختم ، عمرو گفت : اين چندان حقى نباشد . بالجمله عمرو صد ( 100 ) شتر به الحارث داد و او را رها ساخت و از پس آن شتران فراوان به نزد قيس پيش داشت و قيس برداشته قصد مسكن خويش كرد . چون اين خبر به الحارث رسيد كه قيس را شتر فراوان به دست شده جمعى را با خود برداشته بر سر راه او شد و شتران را ازو گرفته ببرد . و قيس چون به قبيلهء خويش آمد مردم او خواستند تا ساز مقاتله با الحارث كنند ، قيس فرمود : با برادر خود مصاف مجوئيد ، دور نيست كه الحارث خود شتران را بازفرستد . از آن سوى چون الحارث دانست كه قيس از در مقاتله بيرون نشد شتران را به سوى او فرستاد . [ يوم شعواء ] و بعد از واقعه جبله ، بنى عبس در ميان عامريون سكون نمودند و همىبزيستند تا يوم شعوا پيش آمد . در اين وقت ديگر باره از دو جانب لشكرها را آراسته شد و بنى ذبيان ساز جنگ كرده با عامريون و بنى عبس مصاف دادند ، و در آن روز طلحة بن سنان حمله برد و قرواش بن هنىّ را به اسيرى گرفت و بعد از جنگ قرواش از بيم هلاكت نام و نسب خود را از طلحه پوشيده داشت و گفت : من ثور بن عاصم البكائى هستم . و چون او را به ميان قبيلهء خويش آورد ، زنى از قبيلهء اشجعيه كه مادرش از قبيلهء عبسيه بود و يكى از مردم فزاره او را به زنى داشت با شوهر خويش گفت كه : امروز من ابو شريح را ديدار كردم . شوهرش گفت : ابو شريح كيست ؟ گفت : قرواش بن هنىّ . گفت : از كجا شناختى او را ؟ گفت : من و او هر دو يتيم بوديم و حذيفه ما را در ميان